کمے دلتنگے
چو بستی در به روی من به کوی صبر رو کردم

چو درمانم نبخشیدی به درد خویش خو کردم

چرا رو در تو ارم من که خود را گم کنم در تو

به خود باز امده نقش تو در خود جستجو کردم

خیالت ساده دلتر بود با ما از تو یکرو تر

من اینها هر دو با ایینه ی دل رو به رو کردم

فرو  آی ای عزیز دل که من از نقش غیر تو

سرای دیده با اشک ندامت شستشو کردم

صفایی بود دیشب با خیالت خلوت ما را

ولی من باز پنهانی تو را هم ارزو کردم

تو با اغیار پیش چشم من هی در سبو کردی

من از بیم شماتت گریه پنهان در گلو کردم

از این پس شهریارا ما و از مردم رمیدنها

که من پیوند خاطر با غزالی مشکمو کردم

این شعرم که مشخصه از شهریاره

یکشنبه 7 فروردین1390 | | |

یارب مرا یاری بده تا خوب ازارش کنم

هجرش دهم زجرش دهم خوارش کنم زارش کنم

از بوسه های اتشین وز خنده های دل نشین

صد شعله در جانش زنم صد فتنه در کارش کنم

در پیش چشمش ساغری گیرم ز دست دلبری

از رشک ازارش دهم وز غصه بیمارش کنم

بندی به پایش افکنم گویم خداوندش منم

چون بنده در سودای زر کالای بازارش کنم

گوید میفزا قهر خود گویم بکاهم مهر خود

گوید که کمتر کن جفا گویم که بسیارش کنم

هرشامگه در خانه ای چابگتر از پروانه ای

رقصم بر بیگانه ای وز خویش بیزارش کنم

چون بینم ان شیدای من فارغ شد از سودای من

منزل کنم در کوی او باشد که دیدارش کنم

گیسوی خود افشان کنم جادوی خود گریان کنم

تا گونه گون سوگندها بار دگر یارش کنم

چون یار شد بار دگر کوشم به ازار دگر

تا این دل دیوانه را راضی ز ازارش کنم

بچه ها این شعرم از سیمین بهبهانی بود

دوستون دارم همیشه بیاین نظرم یادتون نره

یکشنبه 7 فروردین1390 | | |

به اندازه ی نوشیدن یک فنجان قهوه ی تلخ بمان

بمان و تحمل کن

من نگران بعد رفتنت نیستم

من نگران خاطرات شیرین لحظه های با تو بودنم

که همه را با رفتنت تلخ میکنی

پس بمانو با نوشیدن یک فنجان قهوه کام خود را برای مدتی هرچند کوتاه تلخ کن

و بدان مدتها کام

 که نه زندگی من را تلخ کردی

ومن تلافی جز تارف یک فنجان قهوه ی تلخ به تو نداشتم...

جمعه 5 فروردین1390 | | |

 

در غم هجرت شده مشکل

ترسم كه بمیرم نشود مشكل من حل

تو نازنین یار منی

تو یار و غمخوار منی

من که میمیرم خدا من که میسوزم

چرا دور از منی

من که میمیرم خدا من که میسوزم

چرا دور از منی

 

www.love65.mihanblog.com

جمعه 5 فروردین1390 | | |

 

گرچه عمریست غریبانه فراموش توام


باز مشتاق تو و گرمی آغوش توام


باورم نیست که بیگانه شدی با من و من


همچو یک خاطره کهنه فراموش توام


شانه بر زلف سیاهت چو زنی یاد من آر


که چنان زلف تو آویخته بر دوش توام


نیستی تا که بگویم به تو ای مایه ناز


تشنه بوسه ای از آن دو لب نوش توام


حسرتی گر به دلم هست همان دیدن توست


من پرستوی خزان دیده و خاموش توام

جمعه 5 فروردین1390 | | |

 

یک روز بعد از ظهر وقتی اسمیت داشت از کار برمیگشت خانه، سر راه زن مسنی را دید که ماشینش خراب شده و ترسان توی برف ایستاده بود .اون زن برای او دست تکان داد تا متوقف شود.
اسمیت پیاده شد و خودشو معرفی کرد و گفت من اومدم کمکتون کنم.
زن گفت صدها ماشین از جلوی من رد شدند ولی کسی نایستاد، این واقعا لطف شماست .
وقتی که او لاستیک رو عوض کرد و درب صندوق عقب رو بست و آماده رفتن شد, زن پرسید:" من چقدر باید بپردازم؟"
و او به زن چنین گفت: " شما هیچ بدهی به من ندارید. من هم در این چنین شرایطی بوده ام.
و روزی یکنفر هم به من کمک کرد¸همونطور که من به شما کمک کردم.
اگر تو واقعا می خواهی که بدهیت رو به من بپردازی¸باید این کار رو بکنی.
نگذار زنجیر عشق به تو ختم بشه!"
چند مایل جلوتر زن کافه کوچکی رو دید و رفت تو تا چیزی بخوره و بعد راهشو ادامه بده ولی نتونست
بی توجه از لبخند شیرین زن پیشخدمتی بگذره که می بایست هشت ماهه باردار باشه و از خستگی روی پا بند نبود.
او داستان زندگی پیشخدمت رو نمی دانست¸واحتمالا هیچ گاه هم نخواهد فهمید.
وقتی که پیشخدمت رفت تا بقیه صد دلار شو بیاره ، زن از در بیرون رفته بود ،
درحالیکه بر روی دستمال سفره یادداشتی رو باقی گذاشته بود.
وقتی پیشخدمت نوشته زن رو می خوند اشک در چشمانش جمع شده بود.
در یادداشت چنین نوشته بود:" شما هیچ بدهی به من ندارید.

من هم در این چنین شرایطی بوده ام. و روزی یکنفر هم به من کمک کرد،همونطور که من به شما کمک کردم.
اگر تو واقعا می خواهی که بدهیت رو به من بپردازی،باید این کار رو بکنی.
نگذار زنجیر عشق به تو ختم بشه!".
همان شب وقتی زن پیشخدمت از سرکار به خونه رفت در حالیکه به اون پول و یادداشت زن فکر میکرد به شوهرش گفت :"دوستت دارم اسمیت همه چیز داره درست میشه

جمعه 5 فروردین1390 | | |

 

دخترک شانزده ساله بود که برای اولین بار عاشق پسر شد.. پسر قدبلند بود، صدای بمی داشت و همیشه شاگرد اول کلاس بود. دختر خجالتی نبود اما نمی خواست احساسات خود را به پسر ابراز کند، از اینکه راز این عشق را در قلبش نگه می داشت و دورادور او را می دید احساس خوشبختی می کرد. ....

دخترک شانزده ساله بود که برای اولین بار عاشق پسر شد.. پسر قدبلند بود، صدای بمی داشت و همیشه شاگرد اول کلاس بود. دختر خجالتی نبود اما نمی خواست احساسات خود را به پسر ابراز کند، از اینکه راز این عشق را در قلبش نگه می داشت و دورادور او را می دید احساس خوشبختی می کرد.
در آن روزها، حتی یک سلام به یکدیگر، دل دختر را گرم می کرد. او که ساختن ستاره های کاغذی را یاد گرفته بود هر روز روی کاغذ کوچکی یک جمله برای پسر می نوشت و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا می کرد و داخل یک بطری بزرگ می انداخت. دختر با دیدن پیکر برازنده پسر با خود می گفت پسری مثل او دختری با موهای بلند و چشمان درشت را دوست خواهد داشت.

دختر موهایی بسیار سیاه ولی کوتاه داشت و وقتی لبخند می زد، چشمانش به باریکی یک خط می شد.
در 19 سالگی دختر وارد یک دانشگاه متوسط شد و پسر با نمره ممتاز به دانشگاهی بزرگ در پایتخت راه یافت. یک شب، هنگامی که همه دختران خوابگاه برای دوست پسرهای خود نامه می نوشتند یا تلفنی با آنها حرف می زدند، دختر در سکوت به شماره ای که از مدت ها پیش حفظ کرده بود نگاه می کرد. آن شب برای نخستین بار دلتنگی را به معنای واقعی حس کرد.
روزها می گذشت و او زندگی رنگارنگ دانشگاهی را بدون توجه پشت سر می گذاشت. به یاد نداشت چند بار دست های دوستی را که به سویش دراز می شد، رد کرده بود. در این چهار سال تنها در پی آن بود که برای فوق لیسانس در دانشگاهی که پسر درس می خواند، پذیرفته شود. در تمام این مدت دختر یک بار هم موهایش را کوتاه نکرد.
دختر بیست و دو ساله بود که به عنوان شاگرد اول وارد دانشگاه پسر شد. اما پسر در همان سال فارغ التحصیل شد و کاری در مدرسه دولتی پیدا کرد. زندگی دختر مثل گذشته ادامه داشت و بطری های روی قفسه اش به شش تا رسیده بود.
دختر در بیست و پنج سالگی از دانشگاه فارغ التحصیل شد و در شهر پسر کاری پیدا کرد. در تماس با دوستان دیگرش شنید که پسر شرکتی باز کرده و تجارت موفقی را آغاز کرده است. چند ماه بعد، دختر کارت دعوت مراسم ازدواج پسر را دریافت کرد. در مراسم عروسی، دختر به چهره شاد و خوشبخت عروس و داماد چشم دوخته بود و بدون آنکه شرابی بنوشد، مست شد.
زندگی ادامه داشت. دختر دیگر جوان نبود، در بیست و هفت سالگی با یکی از همکارانش ازدواج کرد. شب قبل از مراسم ازدواجش، مثل گذشته روی یک کاغذ کوچک نوشت: فردا ازدواج می کنم اما قلبم از آن توست... و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا کرد.

ده سال بعد، روزی دختر به طور اتفاقی شنید که شرکت پسر با مشکلات بزرگی مواجه شده و در حال ورشکستگی است. همسرش از او جدا شده و طلبکارانش هر روز او را آزار می دهند. دختر بسیار نگران شد و به جستجویش رفت.. شبی در باشگاهی، پسر را مست پیدا کرد. دختر حرف زیادی نزد، تنها کارت بانکی خود را که تمام پس اندازش در آن بود در دست پسر گذاشت. پسر دست دختر را محکم گرفت، اما دختر با لبخند دستش را رد کرد و گفت: مست هستید، مواظب خودتان باشید.
زن پنجاه و پنج ساله شد، از همسرش جدا شده بود و تنها زندگی می کرد. در این سالها پسر با پول های دختر تجارت خود را نجات داد. روزی دختر را پیدا کرد و خواست دو برابر آن پول و 20 درصد سهام شرکت خود را به او بدهد اما دختر همه را رد کرد و پیش از آنکه پسر حرفی بزند گفت: دوست هستیم، مگر نه؟
پسر برای مدت طولانی به او نگاه کرد و در آخر لبخند زد.
چند ماه بعد، پسر دوباره ازدواج کرد، دختر نامه تبریک زیبایی برایش نوشت ولی به مراسم عروسی اش نرفت.
مدتی بعد دختر به شدت مریض شد، در آخرین روزهای زندگیش، هر روز در بیمارستان یک ستاره زیبا می ساخت. در آخرین لحظه، در میان دوستان و اعضای خانواده اش، پسر را بازشناخت و گفت: در قفسه خانه ام سی و شش بطری دارم، می توانید آن را برای من نگهدارید؟
پسر پذیرفت و دختر با لبخند آرامش جان سپرد.

جمعه 5 فروردین1390 | | |

 

پیرمردی صبح زود از خانه‌اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید. عابرانی که رد می‌شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند. پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند سپس به او گفتند: باید ازتو عکسبرداری شود تا جایی از بدنت آسیب ندیده باشد. پیرمرد غمگین شد و گفت عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست. پرستاران از او دلیل را پرسیدند.
پیرمرد گفت
...
زنم در خانه سالمندان است. هر صبح آنجا می‌روم و صبحانه را با او می‌خورم. نمی‌خواهم دیر شود
!
پرستاری به او گفت: خودمان به او خبر می‌دهیم. پیرمرد با اندوه گفت: خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد. چیزی را متوجه نخواهد شد! حتی مرا هم نمی‌شناسد
!
پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می‌روید؟ پیرمرد با صدایی گرفته، به آرامی گفت: اما من که می‌دانم او چه کسی است
...!

جمعه 5 فروردین1390 | | |

شنیدم که چون قوی زیبا بمیرد

فریبنده زاد و فریبا بمیرد

شب مرگ تنها نشیند به موجی

رود گوشه ای دور وتنها بمیرد

در ان گوشه چندان غزل خواند ان شب

که خود در میان غزل ها بمیرد

گروهی بر انند کاین مرغ شیدا

کجا عاشقی کرد انجا بمیرد

شب مرگ از بیم انجا شتابد

که از مرگ غافل شود تا بمیرد

من این نکته گیرم که باور نکردم

ندیدم که قوئی به صحرا بمیرد

چو روزی به اغوش دریا برامد

شبی هم به اغوش دریا بمیرد

تو دریای من بودی! اغوش واکن

که می خواهد این قوی زیبا بمیرد

این شعرم از مهدی حمیدی شیرازیه

جمعه 5 فروردین1390 | | |

خیال امدنت دیشبم به سر میزد

نیامدی که ببینی دلم چه پر میزد

به خواب رفتم ونیلوفری بر اب شکفت

خیال روی تونقشی به چشم تر میزد

شراب لعل تو می دیدم ودلم میخواست

هزار وسوسه ام چنگ در جگر میزد

زهی امید که کامی از ان دهان میجست

زهی خیال که دستی در ان کمر میزد

دریچه ای به تماشای باغ وا میشد

دلم چو مرغ گرفتار بال و پر میزد

تمام شب به خیال تو رفتم ودیدم

که پشت پرده ی اشکم سپیده سر میزد

بچه ها این شعرم از هوشنگ ابتهاج بود

جمعه 5 فروردین1390 | | |

تو ظریفی

مثل گلدوزی یک دختر عاشق که دل انگیزترین گل هارا روی روبالشی عاشق خود میدوزد

با تو بودن خوبست تو چراغی من شب که به نور تو کتاب دل تو وکتاب دل خود را که خطوط تن توست خوش خوشک می خوانم

تو درختی من اب من کنار تو اواز بهاران را می خندم و می خوانم می گریم ومی خوانم

با تو بودن خوبست تو قشنگی مثل تو مثل خودت مثل وقتی که سخن می گویی مثل هروقت که بر می گردی از کوچه به خانه مثل تصویر درختی در اب روی کاشانه در چشمان منتظرم می روئی...

با تو بودن خوبست...

این شعر از منوچهر اتشی بود بچه ها

جمعه 5 فروردین1390 | | |

دوستت دارم

English – I love you
Afrikaans – Ek het jou lief
Albanian – Te dua
Arabic – Ana behibak (to male)
Arabic – Ana behibek (to female)
Armenian – Yes kez sirumen
Bambara – M’bi fe
Bangla – Aamee tuma ke bhalo aashi
Belarusian – Ya tabe kahayu
Bisaya – Nahigugma ako kanimo
Bulgarian – Obicham te
Cambodian – Soro lahn nhee ah
Cantonese Chinese – Ngo oiy ney a
Catalan – T’estimo
Cheyenne – Ne mohotatse
Chichewa – Ndimakukonda
Corsican – Ti tengu caru (to male)
Creol – Mi aime jou
Croatian – Volim te
Czech – Miluji te
Danish – Jeg Elsker Dig
Dutch – Ik hou van jou
Esperanto – Mi amas vin
Estonian – Ma armastan sind
Ethiopian – Afgreki’
Faroese – Eg elski teg
Farsi – Doset daram
Filipino – Mahal kita
Finnish – Mina rakastan sinua
French – Je t’aime, Je t’adore
Gaelic – Ta gra agam ort
Georgian – Mikvarhar
German – Ich liebe dich
Greek – S’agapo
Gujarati – Hoo thunay prem karoo choo
Hiligaynon – Palangga ko ikaw
Hawaiian – Aloha wau ia oi
Hebrew – Ani ohev otah (to female)
Hebrew – Ani ohev et otha (to male)
Hiligaynon – Guina higugma ko ikaw
Hindi – Hum Tumhe Pyar Karte hae
Hmong – Kuv hlub koj
Hopi – Nu’ umi unangwa’ta
Hungarian – Szeretlek
Icelandic – Eg elska tig
Ilonggo – Palangga ko ikaw
Indonesian – Saya cinta padamu
Inuit – Negligevapse
Irish – Taim i’ ngra leat
Italian – Ti amo
Japanese – Aishiteru
Kannada – Naanu ninna preetisuttene
Kapampangan – Kaluguran daka
Kiswahili – Nakupenda
Konkani – Tu magel moga cho
Korean – Sarang Heyo
Latin – Te amo
Latvian – Es tevi miilu
Lebanese – Bahibak
Lithuanian – Tave myliu
Malay – Saya cintakan mu / Aku cinta padamu
Malayalam – Njan Ninne Premikunnu
Mandarin Chinese – Wo ai ni
Marathi – Me tula prem karto
Mohawk – Kanbhik
Moroccan – Ana moajaba bik
Nahuatl – Ni mits neki
Navaho – Ayor anosh’ni
Norwegian – Jeg Elsker Deg
Pandacan – Syota na kita!!
Pangasinan – Inaru Taka
Papiamento – Mi ta stimabo
Persian – Doo-set daaram
Pig Latin – Iay ovlay ouyay
Polish – Kocham Ciebie
Portuguese – Eu te amo
Romanian – Te ubesk
Russian – Ya tebya liubliu
Scot Gaelic – Tha gra\dh agam ort
Serbian – Volim te
Setswana – Ke a go rata
Sindhi – Maa tokhe pyar kendo ahyan
Sioux – Techihhila
Slovak – Lu`bim ta
Slovenian – Ljubim te
Spanish – Te quiero / Te amo
Swahili – Ninapenda wewe
Swedish – Jag alskar dig
Swiss-German – Ich lieb Di
Tagalog – Mahal kita
Taiwanese – Wa ga ei li
Tahitian – Ua Here Vau Ia Oe
Tamil – Nan unnai kathalikaraen
Telugu – Nenu ninnu premistunnanu
Thai – Chan rak khun (to male)
Thai – Phom rak khun (to female)
Turkish – Seni Seviyorum
Ukrainian – Ya tebe kahayu
Urdu – mai aap say pyaar karta hoo
Vietnamese – Anh ye^u em (to female)
Vietnamese – Em ye^u anh (to male)
Welsh – ‘Rwy’n dy garu
Yiddish – Ikh hob dikh
Yoruba – Mo ni fe


پنجشنبه 4 فروردین1390 | | |

باران من ، روزی باریدی بر تن خسته من ، قلب من شد عاشق تو!
همیشه چشم به راهت مینشینم ، این شده کار هر روز من که حتی قبل از آمدنت در زیر باران بی قراری خیس میشوم
هوای چشمهایم ، هوای آمدنت است ، از عشق تو دیوانه شدن ، یک حادثه بی تکرار است
تو همان بارانی، زیرا مثل باران پاک و زلالی ، مثل لحظه آمدنش پر از شور و التهابی
قلبم…. قلبم …. قلبم… تند تند، تند تند ، میتپد به عشق آمدنت
چشمهایم چشمهایم از شوق آمدنت … تنها خیره شده است به آن سو!
آن سوی سرزمین ها ، نمیدانم کجاست ، دور نیست ، لحظه آمدنت نزدیک است
ذهن من به لحظه در آغوش کشیدنت درگیر است ، تنهایی دیگر به سراغ من نیا که خیلی دیر است،
ببین حال مرا ای تنهایی ، نگو به من که بی وفایی ، به خدا تا او را دیدم دلم لرزید!
لرزید دلم ، خیس شد تنم، باز کردم چشمهایم را ، دیدم خواب تو را!
دیدم همان رویا را در خواب ، گرفتم دستهایت را ، با تمام وجود حس کردم عشقت را!
قطره قطره قطره میریخت بر روی زمین …. قطره قطره قطره میریخت بر روی گونه هایم
این قطره های باران بود یا اشکهایم
خدایا چرا اینقدر گرم است دستهایم
خدیا چرا میلرزد پاهایم
خدایا چرا نمیشوند حرفهایم….
آه ، عاشقیست ، نمیتوانم باور کنم که وجودم نیز دیگر مال خودم نیست ،با وجودی دیگر درگیر است ، قلبم دیگر مال خودم نیست جای دیگری اسیر است
این باران است که می بارد بر روی من ، این من هستم که در زیر قطره هایش در آغوشی گرم ایستاده ام ، دیگر صدایم نمی لرزد برای یک فریاد ! برای اینکه دنیا بشنود ، برای اینکه قلبها بلرزد، برای اینکه بگویم عاشقم ، هم عاشق تو ، هم عاشق بارانی که مرا عاشق تو کرد…

نویسنده مهدی لقمانی 

پنجشنبه 4 فروردین1390 | | |

یه شعر از حمید مصدق براتون مینویسم

من با امید مهر تو پیوسته زیستم

بعد از تو؟ این مبادکه بعد از تو نیستم

بعد از تو افتاب سیاه است

دیگر مرا به خلوت خاص تو راه نیست

بعد از تو در اسمان زندگیم مهر وماه نیست

پنجشنبه 4 فروردین1390 | | |

لبت نه گوید و پیداست میگوید دلت اری

که این سان دشمنی یعنی که خیلی دوستم داری

دلت می اید ایا از زبانی اینهمه شیرین

تو تنها حرف تلخی را همیشه بر زبان رانی

نمیرنجم اگر باور نداری عشق نابم را

که عاشق از عیار افتاده در این عصر عیاری

تو را چون ارزوهایت همیشه دوست خواهم داشت

به شرطی که مرا در ارزوی خویش نگذاری

چه زیبا میشود دنیا برای من اگر روزی

تو از انی که هستی ای معما !پرده برداری

بچه ها این شعر از محمد علی بهمنی بود

نظر یادتون نره

                                  بوس بوس

چهارشنبه 3 فروردین1390 | | |

ستاره دیده فرو بست و ارمید بیا

شراب نور به رگهای شب دوید بیا

زبس به دامن شب اشک انتظارم ریخت

گل سپیده شکفت و سحر دمید بیا

شهاب یاد تو در اسمان خاطر من

پیاپی از همه سو خط زر کشید بیا

زبس نشستم وبا شب حدیث غم گفتم

زغصه رنگ من ورنگ شب پرید بیا

به وقت مرگم اگر تازه میکنی دیدار

به هوش باش که هنگام ان رسید بیا

به گام های کسان میبرم گمان که تویی

دلم زسینه برون شد ز بس تپید بیا

نیامدی که فلک خوشه پروین داشت

کنون که دست سحر دانه دانه چید بیا

امید خاطر سیمینه دل شکسته تویی

مرا مخواه از این بیش نا امید بیا

  بچه ها این شعر از سیمین بهبهانی بود

 

چهارشنبه 3 فروردین1390 | | |

به جان جوشم که جویای تو باشم

خسی بر موج دریای تو باشم

تمام ارزوهای منی کاش

یکی از ارزوهای تو باشم

چهارشنبه 3 فروردین1390 | | |

دفتر عمر مرا ...

با وجود تو شکوهی دیگر...رونقی دیگر هست

می توانی تو به من زندگانی بخشی

یا بگیری از من انچه را می بخشی

 

 

اینم از حمید مصدقه

چهارشنبه 3 فروردین1390 | | |

این همه حسود بودم و نمیدانستم 

به نسیمی که از کنارت موذیانه می گذرد

به چشم های اشنا و پر ازار که بی حیا نگاهت می کنن

به افتابی که فقط تلاش گرم کردن تو را دارد

                                                                   حسادت می کنم....

من انقدر عاشقم که به طبیعت بد بینم طبیعت پر از نفس های ادمی است که مرا وادار می کند حسادت کنم

به تنهایی ام به جهان به خاطره ای دور از تو...

 

چهارشنبه 3 فروردین1390 | | |

   sms-jok.royablog.com شعرو متن عاشقانه

هر صدا و هر سکوتی،اونو یاد من میاره
میشکنه بغض ترانه،غم رو گونه هام میباره
از همون نگاه اول،آرزوی آخرم شد
حس خوب داشتن اون،عاشقونه باورم شد
دلمو از قلم انداخت،اونکه صاحب دلم بود
منو دوس داشت ولی انگار،اندازش یه ذره کم بود
از همون نگاه اول،آرزوی آخرم شد
حس خوب داشتن اون،عاشقونه باورم شد

 

سه شنبه 2 فروردین1390 | | |

توی قصه ها نوشتن

یه روزی گم میشه عاشق

رنگ وبوی زندگیمون

 میره با مرگ شقایق

قصه ها دروغ نبودن

ولی ما باور نکردیم

حالا تو قحطی عاشق

 دنبالش باید بگردیم

در باغ  ارزو رو

 به روی عاشقا بستیم

هردفعه به هربهونه

قلب عاشقو شکستیم

خط کشیدیم روستاره

وقتی حوصله نداشتیم

خورشیدو خط خطی کردیم

ماهو تو قفس گذاشتیم

اشک لیلا رو ندیدیم

خندیدیم به حرف مجنون

شیشه ی عشقو شکستیم

دعوا کردیم زیر بارون

تو تموم قصه هامون

حق عاشقا رو خوردیم

کاش که قصه های عشق و

ماها از یاد نمیبردیم

سه شنبه 2 فروردین1390 | | |

رفتم مرا ببخش و مگو او وفا نداشت
راهي بجز گريز برايم نمانده بود
اين عشق آتشين پر از درد بي اميد
در وادي گناه و جنونم كشانده بود
رفتم كه داغ بوسه پر حسرت
ترا
با اشكهاي ديده ز لب شستشو دهم
رفتم كه نا تمام بمانم در اين سرود
رفتم كه با نگفته بخود آبرو دهم
رفتم ‚ مگو ‚ مگو كه چرا رفت ‚ ننگ بود
عشق من و نياز تو و سوز و ساز ما
از پرده خموشي و ظلمت چو نور صبح
بيرون فتاده بود يكباره راز ما
رفتم كه گم
شوم چو يكي قطره اشك گرم
در لابلاي دامن شبرنگ زندگي
رفتم كه در سياهي يك گور بي نشان
فارغ شوم كشمكش و جنگ زندگي
من از دو چشم روشن و گريان گريختم
از خنده هاي وحشي طوفان گريختم
از بستر وصال به آغوش سر هجر
آزرده از ملامت وجدان گريختم
اي سينه در حرارت
سوزان خود بسوز
ديگر سراغ شعله آتش زمن مگير
مي خواستم كه شعله شوم سركشي كنم
مرغي شدم به كنج قفس بسته و اسير
روحي مشوشم كه شبي بي خبر ز خويش
در دامن سكوت بتلخي گريستم
نالان ز كرده ها و پشيمان ز گفته ها
ديدم كه لايق تو و عشق تو نيستم
سه شنبه 2 فروردین1390 | | |

راست گفتی تو ای بهار امید
رنگ چشمم به رنگ پاییز است
من خزانم خزان زردم من
داستان خزان غم انگیزست
هر کس آمد در این خزان زده دل
رفت و این داستان نخوانده گذشت
هر که رنگ شکست مرا دید
من و دل را ز خویش رانده گذشت
از خزان هر کسی گریزان است
که خزان فصل ناامیدی هاست
در خزان غیر حسرت و غم نیست
در خزان هر چه هست دردافزاست
تو بهاری بهار سبزی تو
من خزانم خزان زردم من
تو بهاری بهار عشقی تو
من خزان خزان دردم من
برو ای مرغ پرفشان امید
در خزان گاه یاس لانه مکن
از پی رنگها برو اما
رنگ چشم مرا بهانه مکن

سه شنبه 2 فروردین1390 | | |


زمين دور ِتو مي گرده

زمان دست ِتو افتاده

تماشا کن سکوتِ تو

عجب عمقي به شب داده

تو خواب انگار، طرحي از

گل و مهتاب و لبخندي

شب از جايي شروع مي شه

که تو چشماتو مي بندي!...

تورو آغوش مي گيرم

تنم سر ريزِرويا شه

جهان قد يه لالايي

تويِ آغوش ِ من جا شه

تورو آغوش مي گيرم

هوا تاريک تر مي شه

خدا از دستهای تو

به من نزديک تر مي شه!!

تمام ِ خونه پر مي شه

از اين تصوير ِرويايي

تماشا کن ،تماشا کن

چه بي رحمانه زيبايي!!!!


 

سه شنبه 2 فروردین1390 | | |